قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
554
درة التاج ( فارسى )
بىسواد ، و جون با مقدارى باشد او در جيزى متقدّر باشد ، و جسمانى ، و فرض كردهاند كى مجرّدست ، هذا خلف . و اگر ممكن نباشد كى احساس به او كنند ، بس او در نفس خود سواد نباشد ، و اين محال است . و تو بدانى كى اسود جون : ابيض شد ، و ماهيّت او ، و شكل او ، و وضع او ، و جميع احوال ( او ) ، همجنان باشد كى بوذ ، بس سواد زايد بوذه باشذ بر همه . و لا شىء محض نيست ، جه از لا شىء حاسّه منفعل نشود . و گاه باشد كى اجسام در شكل متّفق باشند ، و در الوان مختلف ، و اگر لون نفس شكل بوذى جنين نبوذى . و هوا را لونى محسوس بوذى « 1 » تا او را شكلى بوذى ، و به مثل « 2 » اين : ظاهر مىشود فرق ميان بسيارى از اعراض . و امّا اضواء حقيقت آن ظهور است بصر را ، و مقابل او خفاء مطلق است ، و آن ظلمت است ، و مراتب ضوء مختلف مىشود بشدّت و ضعف ، بحسب مراتب قرب و بعد ، از طرفين . و گمان بردهاند كى اشعه : اجسامىاند شفّاف ، منفصل ( از مضى ، و متّصل ) بمستضىء ، و آن باطل است ، و الّا بايستى كى اگر دريجهء خانه را ناگاه بگرفتندى غايب نشذى . و اگر توهّم بقاء اجزائى صغار كنند - كى ضوء آن زايل شذه باشذ ، و ايشان مظلم بمانده ، بس جسميّت ايشان غير ضوء ايشان باشد . و اگر اجسام بوذندى ، تعقل اجسام : بىاشعه نبودى و بهبوب و ركود رياح مختلف شدى ، و خرق افلاك بكردى ، بسبب نفوذ آن دريشان . و متداخل نشذى « 3 » با هوا ، يا دفع « 4 » كردى هوا را ، - دفعى عظيم ، كى ظاهر شذى . و بطبع خود حركت نكردى الّا به جهت واحده . و اضواء سرج بسيار متراكم شذى تا او را ثخنى بيذا شدى . و حدس حكم مىكند به اين ، و امثال اين ، بر عدم آنك شعاع جسم است . و شعاع غير لون است ، جه لون را : اگر عبارتى گيرند از نفس
--> ( 1 ) - و هوا و الوانى محسوس بوذى بوذى - اصل و هوا و الوانى مخصوص بودى - م . ( 2 ) - و تمثل - م . ( 3 ) - شدى - م - ط . ( 4 ) - كذا و ظ : تا دفع .